تمرین «حضور روزانه»

همیشه اینگونه بوده است که اتفاقی می افتد، احساسی ایجاد میکند، و ما را در فکر فرو میبرد. چه اتفاقی کوچک و چه بزرگ. البته ما فعلا قرار است تمرکزمان را بر مسائلی کوچک بگذاریم.

فرض کنید فردی پیامی نچندان زیبا برای شما میفرستد. این اتفاق در شما احساسی نچندان خوب برجای میگذارد، و شما شروع به فکر کردن درباره این موضوع میکنید. چرا که فکر میکنید باید درباره آن به نتیجه ای برسید. چون در شما احساسی ایجاد کرده است و آن فرد مخاطبش را شما قرار داده است.

احتمالا یکی از فکر هایتان این است که به چه حقی با شما اینطور رفتار کرده است. و شایدهم به این فکر کنید که چکار کرده اید که او به خودش اجازه چنین رفتاری را داد و … از این دست افکار را دقایق متعددی در ذهنتان بررسی میکند، انقدر که واقعا بهم میریزید.

میبینید چطور یک اتفاق میتواند ما را با خود یکی کند و اعصابمان را به هم ریزد؟

شاید این موضوع هفته دیگر اصلا بیادتان هم نمانده باشد ولی آن لحظه بسیار مهم جلوه میکند، «تنها به خاطر تاثیر موقتی که بر احساستان گذاشته است.»

حال، تمرین هر روزمان این است که در اینچنین مواردی که برایتان در طول روز پیش می آید، و واقعا هم بی اهمیت است و میدانید ماه دیگر اصلا بیادتان هم نمیماند، فرصتی بسازید برای «تمرین حضور». منظور از کلمه حضور، حفظ کردن حضور و توجهمان در لحظه حال است.

مثال: آن اتفاق می افتد، صفحه گوشی را میبینید، اما بجای درگیر شدن با ذهنتان:

«بلافاصله» تمام سعیتان را میکنید تا به چیزی در لحظه حال توجه کنید تا آن افکار و احساسات از شما دور شوند. و به هیچ وجه در صدد تفکر و «نتیجه گیری» برنیایید. مثلا به کارتان توجه کنید، یا به گربتان، یا به آسمان، و یا مشغول بازی در گوشیتان شوید و یا… و بگذارید بازه زمانی لازم طی شود تا آن موضوع بی اهمیت جلوه کند.

علت اینکه گفتم بلافاصله، این هست که در لحظات ابتدایی شما کنترل بالایی بر کانون توجهتان دارید اما اگر کمی درگیر آن اتفاق ناخوشایند شوید، قطعا کار برایتان سخت خواهد شد.

ذهن ما انسانها همیشه «میل به نتیجه گیری» دارد. و معضل اصلی ما انسانها در تمام رنجهایمان همین است که درمورد حتی اتفاقاتی که اصلا به ما مربوط نیستند هم میل به نتیجه گیری داریم تا ذهنمان را آرام کنیم.
اما وظیفه شما این نیست که پاسخ تمام سوالات را، از جمله علت نا آگاهی آن فرد را دریابید، و یا بخواهید از چیزی دفاع کنید تا به او درس ادب دهید و ارزشتان را حفظ کنید. وظیفه این نیست که اتفاقات و آدمها را کنترل و با سرزنش کنید تا مطابق میل شما رفتار کنند. تنها وظیفه شما حفظ آرامشتان است و خواهش میکنم بگذارید راجب یکسری چیزها بی نتیجه باقی بمانید و بلافاصله بعد موضوعی که ممکن است برایتان رخ دهد، از ذهنتان خارج شوید، از میل به نتیجه گیری و قضاوت هم فاصله بگیرید و به خودتان یاد آور شوید وظیفه اصلی شما «رها بودن» است.

معمولا یکی از دلایل درگیر شدن از لحاظ ذهنی با موضوع، احساسیست که آن اتفاق برایتان ایجاد میکند. درواقع یک احساس میتواند منجر به سلسله ای از افکار شود. در آن لحظه است که باید بیشترین تلاشتان را بکار گیرید تا حواستان را با روشهایی که گفته شد منحرف کنید.

سعی کنید «قضاوت» و «میل به نتیجه گیری» را در مواردی که برایتان پیش می آید تا جای ممکن ریشه کن کنید. نه فقط در مورد این مسئله بلکه در مورد هر مسئله دیگری که ممکن است پیش بیاید و ذهن و احساسات شما را درگیر کند. مخصوصا در مواردی که میدانید واقعا تفکر شما کمکی به موضوع نمیکند، پیشنهاد میکنم تمام سعیتان را برای این تمرین بگذارید و بعد در قسمت کامنت های انتهای این صفحه، من رو از آرامش بیشتر روزانتون مطلع کنید.

اگرهم سوالی بود میتونید بپرسید.

دوستتون دارم

دسته بندی: حضوربرچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *